جمعه هجدهم آبان 1386
جمعه
و شاید که تلالو هزاران ستاره بر جام در یایی چشمانت مارادر مسیر سبز زندگی رهنمای باشد.......
آقا جان اگر امروز هم نیایی........اگر مرا باز هم در غربت هفت روزه ی دیگری به اشتیاق آمدنت رها کنی .........بدان بازهم شعر آمدنت را می سرایم وهم سفر باد بر جای جای دنیایی که منتظرت است می برم ....... و باز هم منتظرت می مانم .......... منتظر آمدنت ........... منتظر طلوع زیبایت........ شاید در جمعه بعد.........
جمعه یازدهم آبان 1386
غروب پاییز
گرگ و میش غریب آسمان به تاریکی گرایید و بر راه پرنده های عاشق پرده ظلمت افکند........
و شمیم خوش عشق را در نگاهشان خاموش گرداند.........
و سرو را بی رحمی تمام در خودش فرو برد و تلاش و آخرین امیدش را خاموش گرداند..........
ترسیدم ....... از آن تاریکی ......از آن ظلمت دور که آن قدر به من نزدیک بود............
از آن پنجزه .............پنجره دلتنگی..............دور شدم و روی بر گرداندم............
نشاید که نگاهم در آن سوی پنجره به آسمان دوخته شود............
جمعه بیستم مهر 1386
دریایی آسمانی!
کاش منم می توانستم در یایی باشم ٬ کاش منم می توانستم به دور از زندگی ماشینی و دنیای مجازی ذهنم دریایی بودن را احساس کنم٬ کاش می توانستم آزاد و فارغ از دغدغه های دنیای مادی اطرافم ـ که به دور عظمت دریا هم هم دیواری از سیاهی کشیده ـ در ساحل هموار دریای معنویت قدم بزنم.
و گاه ترنم باران را بدون چتر قید و بندها با دریا قسمت کنم...... و از ساحل نظاره گر دوخته شدن زمین به آسمان باشم.
این است پایان کار٬ پایان کار همه ما٬ پرواز به سوی صداقت آبی آسمان...........
اما کاش همه می توانستیم آسمانی شدن را تجربه کنیم..............
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
ستاره
گویی دست نیازش را به سوی من دراز کرده بود و با وحشتی غریب از آن ظلمت بی پایان از من تمنای آغوش داشت............
آغوشی که شاید می توانست چنگال وحشت را از او جدا کند و دست نوازشی که بر تار و پود رنگینش نقش محبت زند و غبار ترس از وجودش بزداید...........
کاش می توانستم٬ می توانستم بر خیزم و او را از آن گردای تنهایی نجات دهم تا شاید او هم نور روشنایی بخشش را زینت چشمانم کند...........
اما افسوس! افسوس که من در کنج عزلت خویش..........
ناگهان ستاره چشمکی زد و خاموش شد...........
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
عذر خواهی
از همه شما به خاطر نظراتتون متشکرم.
این پست رو فقط برای این زدم که از کسانی که با نوشتن پست سرنوشت ناراحتشون کردم عذر خواهی کنم و اگه ساناز عزیزم این مطلبو میبینه بهش بگم که چقدر دوسش دارم و با وجود اون و همه کسانی که من براشون مهم هستم دیگه احساس تنهایی نمی کنم.![]()
ویرایش:متاسفانه تا مدتی قادر به اپ کردن وبلاگ نیستم
از همه شما به خاطر نظراتتون متشکرم
مینا خانم از توصیه شما هم حتما استفاده میکنم جناب سام اگر مقدور باشه حتما از این نوع شعرها هم استفاده میکنم ارور عزیز از شما هم متشکرم و همین طور از بقیه دوستان
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
سرنوشت
گریه امانم نمی دهد گویی اشک ها برای رهایی از زندان تاریکشان با یک دیگر مسابقه می دهند باد از پنجره به سویشان میرود و در جشن آزادی هم بازیشان میشود.
نمی دانم ز کدامین گناه محکوم به تنهایی ام ! تا کی باید حسرت داشتن یار را با عروسک یادگار کودکیم ـ که در گوشه ای از اتاق نظاره گر ثانیه های گذرای عمرم است ـ قسمت کنم مگر او چه گناهی کرده که باید مرهمی باشد برای زخم تنهایی من و زندگی محکوم به لبخندش را با من سهیم باشد؟!
نمی دانم شاید گناه من نیست.........گناه هیچ کس نیست..........
شاید این دست سرنوشت است که زندگی مرا در گرداب تنهایی میچرخاند و به عمق نا امیدی نزدیک می کند........
آری سرنوشت همان قدح خاکستری رنگی که زندگی را در آغوش گرفته و چنان او را به سینه میفشارد که هیچ چیز جز پرتگاه مرگ سیلی جدایی بر پیکرش نمی زند........
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
آرزو
....... و نگاهمان را بر زندگی زیبا باز نماید تا دست در دست هم افق های زندگی را بپیماییم و با آتش عشقمان جهان نومیدی درونمان را به نابودی کشانیم........
....... به امید آن روز..........
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
روز دیگر
می خواهم از امروز نگاهم را به دنیا تغییر دهم٬ می خواهم صدای آواز پرندگان را از دنیای غم و سیاهی تفکیک کنم و با تمام وجودم از ندای برخاسته از وجودشان لذت برم.
امروز میخواهم آبی آسمان را از ظلمت دود و سیاهی زندگی ماشینی جدا کنم و صداقت آبی رنگش را با تمام وجود احساس کنم.
امروز میخواهم...
شنبه دهم شهریور 1386
نوید زندگی
به آسمان پر ستاره می نگرم تا صلابت نگاه ستارگان چشمان بی قرارم را برای فردا و فرداهایی دیگر امیدوار سازدتا شاید قلب غمگینم با نوشیدن از چشمه امید دست از چنگ زدن بر تار و پود سینه ام بردارد و چشمانم را به فردایی روشن ٬ روشن از زندگی٬روشن از عشق باز کند .
نگاه پر غرور آسمان قلب خاکستری ام را می فشارد و دست رد بر سینه ام میزند. آسمان آبی پر از روشنایی زندگی برای همه ٬ پر از تمنای دیدار باران٬اما برای من٬برای من که کویری خسته و رنج کشیده ام جز ستمگری بیش نیست که قلب کوچکم را بازیچه خویش کرده...
گویی آسمان میشنود صدای خسته ام را و چنان با رگبار مهرش تیربارانم میکند که چشمانم ز صدای عشق آسمان پر از درخشش زندگی میشود... باران مهر آسمان برای من چون نویدی است برای زندگی دوباره تا شاید این بار آسمان زودتر دل مهربانش را نمایان سازد و بوسه های عشقش را نثار تن تشنه ام کند.
جمعه نهم شهریور 1386
پر از ظلمتی وحشی که سر تا پای وجودش را در بر گرفتهو بر تار و پود ستاره هایش شراب ظلمت می ریزد تا نگاه اتشینشان را بر دنیا در تاریکی خاموش کند.
ماه:
این تندیس عشق خورشید که حتی در تاریکی هم دست نوازشش را از سرمان بر نمیدارددیگر نمی درخشد
گو اینکه بر قلب سپیدش پاره ای از پلیدی سایه انداخته و او را از اشتیاق درخشیدن باز داشته است.
نگاهم را از اسمان بر میگیرمدلم نمی خواهد من هم به مانند ماه و ستارگان در ظلمتی بی پایان گم شوم.

