تبليغاتX
کوچولوی تنها

جمعه هجدهم آبان 1386

جمعه

جمعه است٬ جمعه ای دیگر برای منتظران که شاید امروز دیگر قدم های پر مهرت کوچه باغ های خشکیده زندگی فراموش شده مان را به شمیم بهشت معطر سازد و ترنم عطر آگین قدم هایت زمین خشکیده مان را به نهال امید مزین سازد و درختان خاکستری را ماوای سبزی برای خستگی قدم هایت کند..........

و شاید که تلالو هزاران ستاره بر جام در یایی چشمانت مارادر مسیر سبز زندگی رهنمای باشد.......

آقا جان اگر امروز هم نیایی........اگر مرا باز هم در غربت هفت روزه ی دیگری به اشتیاق آمدنت رها کنی .........بدان بازهم شعر آمدنت را می سرایم وهم سفر باد بر  جای جای دنیایی که منتظرت است می برم ....... و باز هم منتظرت می مانم .......... منتظر آمدنت ........... منتظر طلوع زیبایت........ شاید در جمعه بعد.........

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 9:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم آبان 1386

غروب پاییز

در یک غروب پاییزی در کنار پنجره ی دلتنگی هایم نشسته بودم و آخرین تلاش خورشید برای نوازش سرو جلوی خانه را می نگریستم سایه مهر خورشید که بر تکتک شاخه های سرو نقش بسته بود رفته رفته در غبار دلتنگی های آسمان در پس آن ساختمان بلند زیر تلالو نگاه هزاران پرنده عاشق محو می شد و دستان نیاز درخت در جستجوی انوار محبت خورشید کوتاه ماند...............

گرگ و میش غریب آسمان به تاریکی گرایید و بر راه پرنده های عاشق پرده ظلمت افکند........

و شمیم خوش عشق را در نگاهشان خاموش گرداند.........

و سرو را بی رحمی تمام در خودش فرو برد و تلاش و آخرین امیدش را خاموش گرداند..........

ترسیدم ....... از آن تاریکی ......از آن ظلمت دور که آن قدر به من نزدیک بود............

از آن پنجزه .............پنجره دلتنگی..............دور شدم و روی بر گرداندم............

نشاید که نگاهم در آن سوی پنجره به آسمان دوخته شود............

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 9:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم مهر 1386

دریایی آسمانی!

 در ساحلی آرام در کنار دریای آبی می نشینم و به افق های دور دست خیره میشوم. به عظمت دریا چشم می دوزم و شمیم خوش دریای بودن را با تمام وجود احساس میکنم .

کاش منم می توانستم در یایی باشم ٬ کاش منم می توانستم به دور از زندگی ماشینی و دنیای مجازی ذهنم دریایی بودن را احساس کنم٬ کاش می توانستم آزاد و فارغ از دغدغه های دنیای مادی اطرافم ـ که به دور عظمت دریا هم هم دیواری از سیاهی کشیده ـ در ساحل هموار دریای معنویت قدم بزنم.

و گاه ترنم باران را بدون چتر قید و بندها با دریا قسمت کنم...... و از ساحل نظاره گر دوخته شدن زمین به آسمان باشم.

این است پایان کار٬ پایان کار همه ما٬ پرواز به سوی صداقت آبی آسمان...........

اما کاش همه می توانستیم آسمانی شدن را تجربه کنیم..............

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 12:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

ستاره

شب بود بر روی بام دلتنگی ام نشسته بودم و به آسمان سیاه ـکه تک ستاره ای بیش در آن نبود چشم دوخته بودم. ستاره ای کم نور که در دور دست ها سوسو می زد.........

گویی دست نیازش را به سوی من دراز کرده بود و با وحشتی غریب از آن ظلمت بی پایان از من تمنای آغوش داشت............

آغوشی که شاید می توانست چنگال وحشت را از او جدا کند و دست نوازشی که بر تار و پود رنگینش نقش محبت زند و غبار ترس از وجودش بزداید...........

کاش می توانستم٬ می توانستم بر خیزم و او را از آن گردای تنهایی نجات دهم تا شاید او هم نور روشنایی بخشش را زینت چشمانم کند...........

اما افسوس! افسوس که من در کنج عزلت خویش..........

 ناگهان ستاره چشمکی زد و خاموش شد...........

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 11:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386

عذر خواهی

سلام

 از همه شما به خاطر نظراتتون متشکرم.

این پست رو فقط برای این زدم که از کسانی که با نوشتن پست سرنوشت ناراحتشون کردم عذر خواهی کنم و اگه ساناز عزیزم این مطلبو میبینه بهش بگم که چقدر دوسش دارم و با وجود اون و همه کسانی که من براشون مهم هستم دیگه احساس تنهایی نمی کنم.

 ویرایش:متاسفانه تا مدتی قادر به اپ کردن وبلاگ نیستم

از همه شما به خاطر نظراتتون متشکرم

مینا خانم از توصیه شما هم حتما استفاده میکنم جناب سام   اگر مقدور باشه حتما از این نوع شعرها هم استفاده میکنم ارور عزیز از شما هم متشکرم و همین طور از بقیه دوستان

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 23:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

سرنوشت

باز دلم گرفته٬ در کنج اتاقم می نشینم و قطره اشک های تنهایی ام را با گلهای قالی قسمت می کنم.

گریه امانم نمی دهد گویی اشک ها برای رهایی از زندان تاریکشان با یک دیگر مسابقه می دهند باد از پنجره به سویشان میرود و در جشن آزادی هم بازیشان میشود.

نمی دانم ز کدامین گناه محکوم به تنهایی ام ! تا کی باید حسرت داشتن یار را با عروسک یادگار کودکیم ـ که در گوشه ای از اتاق نظاره گر ثانیه های گذرای عمرم است ـ قسمت کنم مگر او چه گناهی کرده که باید مرهمی باشد برای زخم تنهایی من و زندگی محکوم به لبخندش را با من سهیم باشد؟!

نمی دانم شاید گناه من نیست.........گناه هیچ کس نیست..........

شاید این دست سرنوشت است که زندگی مرا در گرداب تنهایی میچرخاند و به عمق نا امیدی نزدیک می کند........

آری سرنوشت همان قدح خاکستری رنگی که زندگی را در آغوش گرفته و چنان او را به سینه میفشارد که هیچ چیز جز پرتگاه مرگ سیلی جدایی بر پیکرش نمی زند........

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 18:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

آرزو

....... دلم می خواست کسی بود که در پس پرتو مهربان آفتاب دست در دست هم به دنبال سایه های بی کسیمان بدویم و آنها را از عمق وجودمان بیرون کنیم و هر غروب٬ به انتظار طلوعی دیگر به تماشای تمنای خورشید بنشینیم و در  انتظار باران محبتی چشم خواهش به آسمان دوزیم که چون شمشیری بر پیکر سیا هی های میانمان فرود آید و پیمان عشقمان را که بر کتیبه آسمان نگاشته شده جاودانه سازد.........

....... و نگاهمان را بر زندگی زیبا باز نماید تا دست در دست هم افق های زندگی را بپیماییم و با آتش عشقمان جهان نومیدی درونمان را به نابودی کشانیم........

....... به امید آن روز.......... 

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 17:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم شهریور 1386

روز دیگر

امروز قلب کوچکم با اشتیاق بیشتری برای زندگی می طپد و تار و پود وجودم در انتظار فردا و فرداهایی زیباتر در زیر سایه سار خنک امید به سر می برد.

می خواهم از امروز نگاهم را به دنیا تغییر دهم٬ می خواهم صدای آواز پرندگان را از دنیای غم و سیاهی تفکیک کنم و با تمام وجودم از ندای برخاسته از وجودشان لذت برم.

امروز میخواهم آبی آسمان را از ظلمت دود و سیاهی زندگی ماشینی جدا کنم و صداقت آبی رنگش را با تمام وجود احساس کنم.

امروز میخواهم...

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 13:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم شهریور 1386

نوید زندگی

نوید زندگی

به آسمان پر ستاره می نگرم تا صلابت نگاه ستارگان چشمان بی قرارم را برای فردا و فرداهایی دیگر امیدوار سازدتا شاید قلب غمگینم با نوشیدن از چشمه امید دست از چنگ زدن بر تار و پود سینه ام بردارد و چشمانم را به فردایی روشن ٬ روشن از زندگی٬روشن از عشق باز کند .

نگاه پر غرور آسمان قلب خاکستری ام را می فشارد و دست رد بر سینه ام میزند. آسمان آبی پر از روشنایی زندگی برای همه ٬ پر از تمنای دیدار باران٬اما برای من٬برای من که کویری خسته و رنج کشیده ام جز ستمگری بیش نیست که قلب کوچکم را بازیچه خویش کرده...

گویی آسمان میشنود صدای خسته ام را و چنان با رگبار مهرش تیربارانم میکند که چشمانم ز صدای عشق آسمان پر از درخشش زندگی میشود... باران مهر آسمان برای من چون نویدی است برای زندگی دوباره تا شاید این بار آسمان زودتر دل مهربانش را نمایان سازد و بوسه های عشقش را نثار تن تشنه ام کند.

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 15:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم شهریور 1386

شب است . شبی سیاه و تاریک                                        

پر از ظلمتی وحشی که سر تا پای وجودش را در بر گرفتهو بر تار و پود ستاره هایش شراب ظلمت می ریزد تا نگاه اتشینشان را بر دنیا در تاریکی خاموش کند.

ماه:

این تندیس عشق خورشید که حتی در تاریکی هم دست نوازشش را از سرمان بر نمیدارددیگر نمی درخشد

گو اینکه بر قلب سپیدش پاره ای از پلیدی سایه انداخته و او را از اشتیاق درخشیدن باز داشته است.

نگاهم را از اسمان بر میگیرمدلم نمی خواهد من هم به مانند ماه و ستارگان در ظلمتی بی پایان گم شوم.

نوشته شده توسط کوچولوی تنها در 15:18 |  لینک ثابت   •